مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

120

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

دوش دختر خوبروئى در اينجا بوده ؟ اكنون بازگو كه آن دختر چه كاره است و آن خوبروى از كجا بود ؟ قمر الزمان از سخن ملك بخنديد و گفت : اى پدر ، بدان و آگاه باش كه ديگر مرا طاقت تحمّل نمانده . زياده بر اين با من سخن مگوئيد كه از كارهاى شما تنگدل گشته‌ام و بدان كه به تزويج راضى شده‌ام . به شرط آن‌كه همان دختر را كه دوش در اينجا بود ، از براى من تزويج كنيد . كه من دانسته‌ام كه او را تو بنزد من فرستاده بودى و مرا تو شوقمند كردى . و باز پيش از آن‌كه بامداد آيد ، باشارت تو آن دختر را برده‌اند . ملك شهرمان گفت : اى فرزند ، نام خدا بگرد خويشتن بدم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و هشتاد و نهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملك شهرمان گفت : اى فرزند ، نام خدا بگرد خويشتن بدم تا ترا خرد از آفت ، سلامت بماند . و اينكه تو گمان كردهء كه من دخترى نزد تو فرستاده‌ام ، پس از آن باشارت من او را بيرون برده‌اند ، به خدا سوگند كه مرا به اين كار آگاهى نيست . و ترا به خدا سوگند مىدهم كه مرا خبر ده كه اين اضغاث و احلام است و يا اينكه دوش به خيال زن گرفتن خفتى و ترا خاطر بزن گرفتن مشغول شد و از آن خيال ، وسوسه اندر دلت پديد گشت . نفرين خدا به تزويج باد كه تو با همان خيال خفتهء و در خواب ، دخترك خوبروئى ديدهء و اكنون ترا اعتقاد اينست كه به بيدارى ، آن دخترك را ديدهء . اى فرزند ، اينها همه اضغاث و احلام است . قمر الزمان گفت : اى پدر ، اين سخن بگذار و به خداوند جهان‌آفرين سوگند ياد كن كه ترا بر آن دختر و مكان او آگاهى نيست . پس ملك به او گفت : به خدا سوگند همىخورم كه مرا به دختر و مكان او آگاهى نيست . شايد اينكه بخوابش ديدهء ، احلام و اضغاث باشد . قمر الزمان گفت : اى پدر ، ترا مثلى گويم تا از آن مثل بر تو آشكار شود كه اينكه من ديده‌ام ، به بيدارى بوده است ، نه بخواب .